تبليغاتX
سکوت

سکوت
چیزای جالب

نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد . آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند.قبل از ورود ، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد .....

عد با دو دستش ، شاخه های درخت را گرفت .چهره اش بی درنگ تغییر کرد.خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند ، برای فرزندانش قصه گفت ، و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند .از آنجا می توانستند درخت را ببینند . دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی اش را بگیرد، و دلیل رفتار نجار را پرسید.نجار گفت :


-(( آه این درخت مشکلات من است . موقع کار ، مشکلات فراوانی پیش می آید ، اما این مشکلات مال من است و ربطی به همسر و فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می رسم ، مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم . روز بعد ، وقتی می خواهم سر کار بروم ، دوباره آنها را از روی شاخه بر می دارم .جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم ، خیلی از مشکلات ، 

دیگر آنجا نیستند ، و بقیه هم خیلی سبکتر شده اند .))

[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 22:13 ] [ علی ]
مــــــــادر یعنی : معرفت ، گذشت ، محبت
یعنی
هر چه سخت باشد روزهایت

من هستم خیالت تخت
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 20:51 ] [ علی ]
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر،
با اعتماد، زمان حالت را بگذران،
وبدون ترس برای آینده آماده شو .
ایمان را نگهدار وترس را به گوشه ای انداز.
شک هایت را باور نکن،
وهیچگاه به باورهایت شک نکن.
زندگی شگفت انگیز است، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی...!!
[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:26 ] [ علی ]
یونانی ها به کوروش بزرگ گفتند: شما ایرانی ها برای "پول" می جنگید ما یونانی ها برای "شرف" کوروش بزرگ فرموند: آشکار است که هرملتی برای آنچه ندارد می جنگد
[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:16 ] [ علی ]

دنیا جایی است که در آن،آنچه ثابت است و همواره لا یتغیّر و همیشه پایدار،تنها تغییر است و ناپایداری.

[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 22:32 ] [ علی ]

عشق با شناسنامه بی‌ارتباط نیست و گذر فصل‌ها و عبور سال‌ها بر آن اثر می‌گذارد. اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می‌کند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست…”

[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 22:29 ] [ علی ]

گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.

او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟

گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا ، مال او را حفظ می کند. من دزد مال او هستم ، نه دزداعتقاد او. اگر آن را پس نمی دادم وعقیده صاحب آن مال ، خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است .

[ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 13:24 ] [ علی ]

آدمی در آغوش خدا غمی نداشت

پیش خدا حسرت بیش و کمی نداشت

دل از خدا برید و در زمین نشست

صد بار عاشق شد و دلش شکست

به هر طرف نگاه کرد، راهش بسته بود

یادش آمد یک روز دل خدا را شکسته بود

[ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 21:40 ] [ علی ]

فرشته ای از سنگ پرسید : چرا مانند خاک از خدا نمی خواهی که از تو انسان بسازد ؟

سنگ تبسمی کرد و گفت : هنوز آنقدر سخت نشده ام که مستحق چنین خواسته ای باشم!!!

[ شنبه دوازدهم فروردین 1391 ] [ 15:36 ] [ علی ]
خدايا !!!
در 2 راهي زندگي ام
تابلوي راهت را محکم قرار بده
نکند که با نسيمي راهم را کج کنم. . .
نکند دستم را رها کنی
که راه را گم خواهم کرد. . .
[ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 13:27 ] [ علی ]

برآمد باد صبح و بوی نوروز / به کام دوستان و بخت پیروز

 

مبارک بادت این سال وهمه سال / مبارک بادت این روز و همه روز

 

نوروزتان پیروز


[ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 9:27 ] [ علی ]

وقتی کاری انجام نمی شه، حتما خیری توش هست

 وقتی مشکل پیش بیاد ، حتما حکمتی داره

 وقتی کسی را از دست می دی ، حتما لیاقتت را نداشته

 وقتی تو زندگیت ، زمین بخوری حتماً چیزی است که باید یاد بگیری

 وقتی بیمار می شی ، حتماً جلوی یک اتفاق بدتر گرفته شده

 وقتی دیگران بهت بدی می کنند ، حتماً وقتشه که تو خوب بودن خودتو نشون بدی

 وقتی اتفاق بد یا مصیبتی برات پیش می یاد ، حتماً داری امتحان پس می دی

 وقتی همه ی درها به روت بسته می شه، حتماً خدا می خواد پاداش بزرگی بابت صبر

و شکیبایی بهت بده

 وقتی سختی پشت سختی می یاد ،حتماً وقتشه روحت متعالی بشه

 وقتی دلت تنگ می شه ، حتماً وقتشه با خدای خودت تنها باشی

 

[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 12:30 ] [ علی ]

به سلامتی کسی که غمگین شد
ولی کسی از غمش نگفت
به سلامتی دلی که گرفت
ولی کسی گره ی دلشو باز نکرد
به سلامتی کسی که تنها شد
... ولی کسی از تنهاییش یادی نکرد...

[ شنبه بیستم اسفند 1390 ] [ 19:0 ] [ علی ]
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو، یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!
پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: بله پدر!
و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا، ما در حیاطمان یک فواره داریم و آن ها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و آن ها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آن ها بی انتهاست!
با شنیدن حرف های پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!

[ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 21:55 ] [ علی ]

ماهی ها از تلاطم دریا به خدا شکایت بردند و چون دریا آرام شد خود را اسیر تور صیادان یافتند.

تلاطم های زندگی حکمتی از خداوند است ..

پس از خدا بخواهیم دلمان آرام باشد نه اطرافمان

[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 18:35 ] [ علی ]
درباره وبلاگ